|
راشومون را اول بار سر کلاس تحلیل فیلم دیدم ... و چه دیدنی ! از آن پس دنیا در چشمان من هیات تازه ای به خود گرفت و دیگر هیچ چیز همانی نبود که سالیان سال بود. راشومون نوری بود تابیده به چشمانی که سالها تعصب کورشان کرده بود. حقیقت گمشده روایت دخترک خدمتکار متهم به قتل، راشومون را در من زنده کرد و این عنوان بهانه ای شد برای سعید دارائی که چون همیشه لشگر گوش به فرمان واژه هایش را گسیل کند تا من معنا را بهتر و بهتر بدانم و بفهمم. نوشته ی او را با هر که تشنه دانستن است قسمت می کنم. نیروانا یزدانی
تمام جاده های پیچ در پیچ به گلوی شهری می پیچند که چشمانش را کلاغ ها خورده اند ...
نجيب زاده اي به قتل رسيده با خنجري در سينه ... لاي بيشه ي انبوه خيزران ... جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ره افسانه راه پرپيچ و خمي است ... هر كسي در پي اثبات حقيقتي است كه خواست اوست ... « حقيقت بي طرف » مهجور است... راهزن از مردانگي حرف مي زند و فرصت دادن به سامورايي براي فرار... زن از نزهت نفس مي گويد... روح سامورايي از غيرت و غرور.. با شهادت دادن روح همه چيز چنان مي نمايد كه شعاع نوري بر اصل ماجرا تابانده شده است.. اما اين پايان كار نيست.. كوروساوا با خلق « هيزم شكن » تمام انگاره هاي ما و متن را در هم مي كوبد و نگاه روح را حتا به عنوان موجودي كه فراي نيك و بد ، و عاري از سودانديشي بر حقيقت احاطه دارد نفي مي كند.. و در ضربه ي بعد حتا روايت دوم هيزم شكن را از روايت نخست مجعول مي كند تا همه چيز در دايره ي پوچ قبلي در گردش باشد.. * مقصود از معرفت نیچه این گفته است:
سعید دارائی ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۷
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 21:30 توسط نیروانا
|
ادعاي صغرا مورد قبول پليس قرار نگرفت و وي چندين مرتبه ديگر بازجويي شد تا اينکه سرانجام گفت؛ با پسرک درگير شدم و او را به زمين کوبيدم وقتي خون از سرش جاري شد و متوجه شدم وي فوت شده جسدش را داخل چاه انداختم و به کسي هم چيزي نگفتم. اعترافات صغرا از سوي پليس دليل محکمي شناخته و وي با صدور قرار مجرميت براي محاکمه به دادگاه عمومي معرفي شد. سرانجام صغرا به عنوان متهم تحت محاکمه قرار گرفت و با درخواست اولياي دم به قصاص محکوم شد. وي به راي صادره اعتراض کرد و اعترافاتش را پس گرفت. اين دختر در لايحه اعتراضي خود نوشت؛ من پسر 8 ساله را نکشتم اما مي دانم چه کسي او را کشته و به درخواست او هم مجبور به سکوت شدم. به من قول داده بود که رضايت مادر مقتول را بگيرد تا من از اين گرفتاري نجات پيدا کنم. صغرا افزود؛ در همان سن 9 سالگي به من تعرض شد و با تهديدهايي که مي شدم، مجبور بودم سکوت کنم، تا اينکه روز حادثه وقتي داشتم انباري را تميز مي کردم باز همان فردي که آزارم مي داد به سراغم آمد. پسرک 8 ساله داشت در آن حوالي بازي مي کرد بي هوا وارد انباري شد و صحنه تعرض به من را ديد. آن مرد پسرک را به سمت ديوار هل داد و در يک لحظه سرش به ديوار برخورد کرد و بيهوش شد. من جثه کوچکي داشتم و نمي توانستم جسد پسرک را حرکت دهم اما آن مرد از من مي خواست جسد را به داخل چاه بيندازم. آن مرد باعث شد تا از من شکايت شود و بعد هم قول داد رضايت بگيرد اما به وعده اش عمل نکرد. مدارک جديد در پرونده صغرا باعث نشد تا او از اتهام قتل تبرئه شود و اين بار او را به خاطر رابطه نامشروع نيز به شلاق محکوم کردند اما فردي که صغرا مدعي شده بود به او تعرض کرده چون به اين جرم اعتراف نکرده بود تبرئه شد. پس از گذراندن تمام مراحل قانوني واحد اجراي احکام دادگاه رشت مقدمات قصاص صغرا را آماده کرد، وي در حالي که 17 سال بيشتر نداشت پاي چوبه دار رفت اما مادر مقتول اعلام کرد فعلاً قصد ندارد حکم را اجرا کند. همين مساله چند سال بعد در 21 سالگي براي صغرا تکرار شد، اما اين بار هم مادر مقتول اعلام کرد رضايت نمي دهد اما قصد قصاص ندارد و چند ماه ديگر اقدام خواهد کرد. پس از آن ديگر خانواده مقتول براي اجراي حکم مراجعه نکردند تا اينکه سال گذشته نسرين ستوده وکالت متهم را پذيرفت و با توجه به اينکه صغرا 18 سال از عمرش را بلاتکليف در زندان گذرانده بود درخواست آزادي وي را مطرح و قاضي تيموري بعد از بررسي پرونده با قرار وثيقه 60 ميليون توماني صغرا را آزاد کرد. آزادي اين زنداني دو هفته بيشتر طول نکشيد و با شکايت دوباره اولياي دم وي به زندان بازگردانده شد. صغرا که هم اکنون نوزدهمين سال زندان را پشت سر مي گذارد به اتفاق وکيل مدافعش تقاضاي اعاده دادرسي کرد و پرونده به دفتر رئيس قوه قضائيه فرستاده و نسرين ستوده وکيل صغرا يک بار ديگر ايرادات پرونده را متذکر شد.چند روز بعد رئيس قوه قضائيه حکم صغرا را نقض کرد و اين دختر يک بار ديگر اميدوار شد بتواند نزد خانواده فقيرش بازگردد. پس از نقض حکم پرونده به شعبه هم عرض فرستاده شد و يک بار ديگر مورد بررسي قرار گرفت با اينکه صغرا دوباره منکر قتل شد و اظهارات خود را در دادگاه تکرار و وکيل مدافع وي نيز ايرادات پرونده را گوشزد کرد، قاضي دادگاه عمومي راي به قصاص اين دختر داد. صغرا که بعد از سال هاي طولاني در زندان باز هم سايه طناب دار را بر گردن خود احساس مي کند، اکنون به اتفاق وکيل مدافعش تلاش دوباره يي را براي اثبات بي گناهي خود آغاز کرده است. ** لابد عنوان این پست به قدر کفایت گویای نظر من درباره این خبر هست ... حقیقت گاهی چنان پنهان است که دیگر نمی توانی با اطمینان بگویی که ماه هرگز در پس ابر نمی ماند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 3:29 توسط نیروانا
|
- آرزوها ؟ - خود را می بازند در هماهنگی بی رحم هزاران در - بسته ؟ - آری پیوسته بسته، بسته - خسته خواهی شد * پ . ن : درهای پیوسته بسته، اگر بگذارند ... امشب شب آرزوهاست ! * در غروبی ابدی – فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:54 توسط نیروانا
|
باد تابستانی کاغذ را روی تن در شکسته می رقصاند.
دانشجویی که حالا نبود بر کاغذ سپید به خط خوش نوشته بود : شاعر مشغول کار است لطفاً مزاحم نشوید.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:30 توسط نیروانا
|
تو را
سری ست
که با ما فرو نمی آید
مرا دلی
که صبوری
از او نمی آید حضرت سعدی
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:24 توسط نیروانا
|
خیلی وقتها اصلا نمی دانم قرار است درباره چه چیزی بنویسم. هیچ دلیلی برای نوشتن نیست اما تمنایش هست. تمنای احمقانه ای که شبیه یک خیال دور و دراز دست نیافتنی است. همیشه از جایی شروع می شود. مثلا کتابی بر می دارم و شروع می کنم به خواندن و تا تمامش نکنم ول کن ماجرا نیستم. تمام که می شود حرصم می گیرد. جلدش را میان دستهایم زیر و رو می کنم. بعد گیر می دهم به اسم نویسنده و با سر انگشت آرام آرام نوازشش می کنم. انگار که بخواهم کسی را از خواب بیدار کنم. اما اون بیدار نمی شه و من کم کم فشار دستم را بیشتر می کنم. اونقدر بیشتر که انگار می خوام همینجوری در خواب خفه اش کنم. نمی دانم این هوس کشتن از داستان خوب اوست و ناتوانی من در نوشتن یا رقص این خیال دور که دست بر نمی داره از سرم. خسته و بی حوصله که می شم مثل همیشه پدرم در مرتفع ترین نقطه خیالاتم ظاهر می شود و در حالیکه پاهاش روی زمین نیست جوری که خیلی مستبد به نظر نرسه می گه : - بچه جون پات را به اندازه ی گلیمت دراز کن ! منم که از همه دنیا لجم گرفته با خودم فکر می کنم کاش برای یک بار هم که شده روی زمین می ایستاد و یادم می داد گلیم من چند در چنده .
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:20 توسط نیروانا
|
بعد از تو
عادتی
در من
ذره ذره
مهیای سوختن می شود.
* برای توحید که خاطرش عزیز است عادت سرخ شد سوختن سبز.
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 22:1 توسط نیروانا
|
انگار همه چیز را برای بار دوم از دست داده بودم. گفتم : « این اعترافِ تو فقط مرور مصیبتِ . » اما فقط مرور نبود. تکرار دوباره بود. اعتراف ! خودش این اسم را روی آن جمله ی یک خطی گذاشته بود. برای من که شبیه پتک بود. با ضربه ای سهمگین و ویران کننده. اعتراف کافی نبود برای بلایی که داشت مدفونم می کرد. باید واژه ی بهتری انتخاب می کرد. سعی کردم دوباره حرفش را به یاد بیاورم. سرم از صدای دلنشینش پر شده بود. اما این بار ، فتح باغ نبود که می خواند ، اعتراف بود که می کرد. واژه ها درهم و تکرار شونده ... آنقدر در هم که هر چه کردم آن جمله، به یادم نیامد. فقط به خاطر داشتم که یک جمله بود. یک خط. پس چرا این همه طول کشیده بود؟ سال ها ... یک لحظه انگار سال ها طول کشیده بود. بغضم این بار اشک نشد. مصیبت دوباره تکرار شده بود اما من نمی خواستم مثل بار قبل معلق بمانم میان آسمان و زمین. این همه سال چشم بسته بودم بر واقعیتی که از روز روشن تر بود. حالا انگار زمانش فرارسیده بود. گویی از دیدن رویای شیرینی، پریده باشم. قرار بود روز خوبی باشد.یک روز تعطیل خانوادگی. یادم می افتد که ما هرگز هیچ نسبتی با هم نداشته ایم.. تنها عاشق و معشوق بودیم ... بودیم تا وقتی که من شک کردم و برای همیشه رفتم. همیشه فقط سه سال دوام آورد. با امید به معجزه ی گذر زمان آمده بودم تا رد پای بی رحمانه ی رفتنم را از خاطرش پاک کنم. اما آن پتک ویرانگر پائین آمده بود و ضربه اش کاری بود... امیدهایم بال در آورده بودند و دور می شدند. سکوت مال ما نبود، اما از نمی دانم کی ، ساکت بودیم. عاجزانه تلاش کردم سکوت را پر دهم که یعنی همه چیز مرتب است. می دانستم دارد آن خود مهربانش را از گنجه، بیرون می کشد تا طعمِ تلخ اعترافش را قورت بدهم. خودم خواسته بودم. همیشه خواسته بودم حرفهایش را همانطور که می خواهد بزند. بی روبان و کاغذ دل خوش کُنَکِ کادو. تلاش چند ساله ام به باد رفته بود، چون دوباره داشت واژه ها را کادو پیچ می کرد. این بار هم از روی مهربانی. میخ داغ در قلبم فرو می رفت. به خودم که آمدم رسیده بودیم جلوی در تاکسی سرویس. ماشین به راه افتاد. به عادت همیشه برگشتم و از شیشه ی عقب ماشین ، دست تکان دادن مردی را دیدم که سال ها پیش دوستم داشت و هی دور و دورتر می شد.
* پی نوشت : به این می شود گفت داستان ؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:1 توسط نیروانا
|
|
درباره وبلاگ
![]() ياسمنها را فراخوانيد با سپيدي كوچكشان (لورکا) منوی اصلی
پیوندها
به دنبال ... لمس لحظه های ناب ( آریانا) چراغ جادو (غلامرضا تختی ) یادداشت های منیرو روانی پور صخره جاودانگی (فانتازیو) خاطرات مهری توهمات و تصورات یک دگراندیش حامد خانه خاکستری (صدرا) فوتو هایکو مربای تلخ است نام مقال (بابک ملک زاده ) نیلوفر مرداب (نیلوفر ) خرس ( ایمان مستشار نظامی ) سیاهه ( زهرا نوری ) شب آفتابی ( ساحل ) سگ سبیل طرب انگیز ( آساره ) neiCi ( نیاز ) در ستایش رنج شاعری ( سعید دارائی ) موز ماهی ( یونس لطفی ) تصویری کودن از انسانی ناپخته (روانپریش ) کنار میز آشپزخانه ( میم - الف ) کرگدن ها (سید محمد مهدی شهیدی ) من نه آنم که می نمایم ( لیتیوم ) مطرود آگاه ( استاکر ) گوشه روشن ( رسول ) همکنون گاومیش ( آرش رضائی ) پریشان گوییهای فلان بن هیچکس مرغ مهتاب ( علیرضا روشن ) شعر لوکیدن ( علیرضا روشن ) داستان مهر و ماه (حسام الدین باتمانی ) یادداشت های شبلی صندوق مخفی ( کتایون ) ققنوس ( مهرداد رحیمی ) وب خند (شیخ ابو امیر ) قلم های کاغذی ( نغمه ) سیاه مست ( فقیر ) دم صبح ( رضا ) انگبین ( احسان آریا مهر ) من هیچ من نگاه ( سیاوش ) رهگرد ( توحید ) .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
